زیبایی ات بی دلیل نیست
تاوان گناه من است
که نه دروغ می گفتم
نه جرات پنهان کردن ضربان دلم را داشتم!
وقتی می خندیدی،
و من از زمان عبور می کردم،
تا این خنده را جاودانه کنم!
دروغ های زنانه
یا ازسر عشق است
یا از سر ترس،
چرا که هیچ کس به یاد نمی آورد
زنی در طول تاریخ،
ادعای پیامبری کرده باشد...
نیلوفر لاری پور
آرزوهای ویکتورهوگو برای شما:
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان که هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم حیوانی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد..
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم.
گاهی خوابت را می بینم

بی صدا
بی تصویر
مثلِ ماهی در آبهای تاریک
که لب می زند و
معلوم نیست
حبابها کلمهاند
یا بوسههایی از دلتنگی
برای بعضی دردها نه می توان گریه کرد
و نه می توان فریاد زد...
برای بعضی دردها فقط می توان نگاه کرد،
لبخند زد و
بی صدا شکست ونوشت...!!
تا ذره ای ز درد خودم را نشان دهم؛
بگذار در جدا شدن از یار، جان دهم
همچون نسیم می گذرد تا به رفتنش
چون بوتهزار دست برایش تکان دهم
دل برده از من آنکه ز من دل بریده است
دیگر در این قمار نباید زیان دهم
یعقوب صبر داشت و دوری کشیده بود
چون نیستم صبور، چرا امتحان دهم؟
یوسف فروختن به زر ناب هم خطاست
نفرین اگر تو را به تمام جهان دهم...
فاضل_نظری
@@@@@@@@@@@@@@@@@
شِنْیدَمْ میگَنْ توْ اوُنْ دُنْیٰا
تَمٰامِ اَعْضٰایِ بَدَنْ حَرْفْ مــْیزَنَنْ...
خُدٰا کُنِِهْْ دِلََمْ لـٰالْ بِِمُوْنِِهْ....
طـٰاقََتِِ اََشْْکِِ خُُدٰا رٰا نَدٰارََمْ..
دلتنگی؛
آخرین جادویی بود که
در اولین دیدار
بر چشمانم نشست
و اولین کلامی بود که
در آخرین ثانیه های با تو بودن
بر دستانم جاری شد.
آری
از تقدیر نه گزیری هست و نه گریزی!
هیچ وقت از خودمون
پرسیدیم قیمت یه روز زندگی چنده ؟
ما که قیمت همه چیز رو با پول می سنجیم
تا حالا شده از خدا بپرسیم :
قیمت یه دست سالم چنده؟
یه چشم بی عیب چقدر می ارزه ؟
چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنمون پرداخت کنیم ؟
قیمت یه سلامتی فابریک چقدره؟
وخیلی سوال ها مثل این...
ما همه چیز را مجانی داریم و شاکر نیستیم
خدایا برای تمام نعمتهایت سپاس
خدایـــــا ...!!
مدعیان رفاقت ، هر کدام تا نقطه ای همراهند ...
عده ای تا مرز منفعت ...
عده ای تا مرز مال ...
عده ای تا مرز جان ...
عده ای تا مرز آبرو ...
و همگان تا مرز این جهان ...
تنها تویی که همواره می مانی ... !
رهـــــایم نـکن . . .
گفتند ستاره را نمی توان چید ...
و آنان که باور کردند...
برای چیدن ستاره ...
حتی دستی دراز نکردند...
اما باور کن ...
که من به سوی زیباترین و دورترین ستاره...
دست دراز کردم...
و هر چند دستانم تهی ماند ...
اما چشمانم لبریز ستاره شد
دم ها همه می پندارند که زنده اند ...؛
برای آنها تنها نشانه ی حیات ؛
بخار گرم نفس هایشان است !
کسی از کسی نمی پرسد : آهای فلانی!
از خانه ی دلت چه خبر؟! گرم است؟ چراغش نوری دارد هنوز؟ ...
یباترین قسم سهراب سپهری:
نه تو می مانی ونه اندوه ونه هیچیک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم میگذرد ...
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند ...
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
مثل موها وُ ناخن ها

ای کاش آدمی چیزهای بیشتری میتوانست کوتاه کند ..
یا مثل دندانهای شیری
هر کسی در چهل سالگی
قلبی تازه وُ مغزی تازه در می آورد...
قلبی خالی از اندوه هایی که سینه آدمی را فشرده اند
و مغزی که هیچ به خاطر نداشته باشد
جز جایی که هر کسی آخرین بار
از ته قلب خندیده است ..
خسته ام مثل ماهی مفلوک


وتکان در تنگش
از این همه سکوت بوقهای ممتدش
هجوم هر حرفی که می شکند
حریم در هم طنیده ی مان ...
سلام و عرض ادب واحترام دوست گرامی .
ممنونم از لطف ومحبت بیکرانتان .
پاینده باشید وبرقرار
سلام و تشکر از حضور پر مهرتون