اگر این دنیا غریبه پرور است
تو آشنا بمان
تو پایِ خوبی هایت بمان
مردم حرف می زنند
حرف باد می شود
می وزد در هوا
و تو را دورتر می کند
از تمامِ کسانی که
باور
برایشان یک چهار حرفیِ نا آشناست
اگر کسی معنایِ عاشقانه هایت را نفهیمد
بر رویِ عشق خط نکش
عاشقانه هایت را محکم در آغوش بگیر
و بگذار برایِ داشتنش
آغوشت را بفهمند
دنیا
خوب, بد؛ زشت؛ زیبا
فراوان دارد
تو خوب باش
تو زیبا بمان
و بگذار با دیدنت
هر رهگذرِ ناامیدی
لبخند بزند
رو به آسمان نگاه کند
و زیرِ لب بگوید :
هنوز هم
عشق
پیدا می شود ...
عادل دانتیسم
با سلام واحترام

وبا آرزوی سلامتی وموفقیت برای شما
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا با وجود تو
شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من زندگانی بخشی
مانا ونویسا باشید
سلام و تشکر از لطفتون
مـحبـت زیـادی هـمـیشـه آدم هـا را خـراب مـیکنــد
گـاهـی آدم هـا مـی رونــد...!
نـه بـرای ایـنـکـه دلـیـلـی بـرای مـانـدن نـدارنـد
بـلـکـه آ نـقـدر کـوچـک انـد
کـه تـحـمـل حـجـم بـالای مـحـبـت تـو را نـدارنـد...!
سلام و تشکر ادنا جان
زندگی هیچ گاه به بن بست نمی رسد !
کافیست چشم باز کنیم ...
و راه های گشوده بیشماری را فرا روی خود ببینیم ...
خدا که باشد ؛
هر معجزه ای ممکن می گردد !!!
گاه می رویـم تا برسیـم
گاه می رویم تا برسیم...کجایش را نمی دانیم...فقط می رویم تا برسیم ...
بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه ، رسیدن نیست .
گاه برای رسیدن باید نرفت باید ایستاد و نگریست . باید دید
شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت کند.
باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده ...
به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدک هایی است
که خبر می آرند از گل واشده در دورترین بوته خاک
روی شن ها هم نقش سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان
چتر خواهش باز است تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می آید
آدم اینجا تنهاست
و در این تاریکی سایه نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید
مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
مثلِ چوب کبریتی میانِ پلکهای زمین
خواب از سر شهر پرانده است
مردی که تنهاییِ خود را
هر شب در خیابانهای شهر
سوت میزند!
اگر وقت نداری حالم را بپرسی،
درکت میکنم؛
اگر وقت نداری با من صحبت کنی،
درکت میکنم؛
اگر وقت نداری مرا ببینی،
درکت میکنم؛
اما اگر بعد از تمام اینها، دیگر دوستت نداشتم، اینبار نوبت توست که درکم کنی!
یک عمر درون خویش تکرار شدم
در گوشه ای از خودم تلنبار شدم
گنجشک به خواب رفته بودم دیشب
امروز ولی کلاغ بیدار شدم
خوب و بد اشتباه را بگذارید
شیطان و من و گناه را بگذارید
میخواهم از این به بعد، آدم باشم
لطفا سر من کلاه را بگذارید
بشکفد بار دگر لاله رنگین مراد
غنچه سرخ فرو بسته دل باز شود
من نگویم که بهاری که گذشت آید باز
روزگاری که به سر آمده آغاز شود
روزگار دگری هست و بهاران دگر
شاد بودن هنر است ، شاد کردن هنری والاتر
لیک هرگز نپسندیم به خویش
که چو یک شکلک بی جان شب و روز
بی خبر از همه خندان باشیم
بی غمی عیب بزرگی است که دور از ما باد
کاشکی آینه ای بود درون بین که در آن خویش را می دیدیم
آنچه پنهان بود از آینه ها می دیدیم
می شدیم آگه از آن نیروی پاکیزه نهاد
که به ما زیستن آموزد و جاوید شدن
پیک پیروزی و امید شدن
شاد بودن هنر است گر به شادی تو دلهای دگر باشد شاد
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست.
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
نوبهار آمد و از سبزه زمین زیبا شد
بوستان بار دگر دلکش و روح افزا شد
سبزه رویید و چمن سبز شد و غنچه شکفت
باغ یک پارچه آتشکده از گلها شد
بوی گل آورد از طرف چمن باد بهار
موسم گردش دشت و دمن و صحرا شد
ای عجب گر دل بگرفته من وا نشود
اندر این فصل که از باد صبا گل وا شد
وقت آن است که خاطر شود آزاد زغم
باید از شادی گل شاد شد و شیدا شد
مرغ دل در قفس سینه نگیرد آرام
تا غزل خوان به چمن بابل خوش آوا شد
ژاله صبحدم از چشم تر ابر چکید
گشت همخانه گل، گوهر بی همتا شد